قصه ی خرگوش زبل و الاغ شیطون
ثنا جونم،شما دختر فوق العاده با استعدادی هستی.از همون یکسالگی که مداد به دست میگرفتی و خط خطی میکردی،میدونستم که نقاش خوبی میشی.3 ساله بودی که از خودت شعر هم میساختی و در3سال و نیمگی اولین قصه رو هم گفتی.
قرار بود که قصه هات رو بفرستم برا مجله ی خردسالان تا چاپ بشه اما هی امروز و فردا کردم.ببخشید عزیزم.امسال تو پیش دبستانی ازتون خواستن که خودتون کتاب درست کنید.چند تا قصه گفتی و با هم تصمیم گرفتیم که این یکی رو بصورت کتاب دربیاریم:.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
توی یه روستا یه خرگوش زبل و یه الاغ شیطون با هم دوست بودند و زندگی میکردند.یه روز الاغه یه فکری به ذهنش رسیدکه بره و مردم آزاری کنه و یه کم بخنده و تفریح کنه.پیش خودش گفت که برم یه کم عرعر کنم تا اونهائی که بیمار هستن حالشون بدتر بشه!!الاغه رفت پیش بیمارستان و میخواست شروع به عرعر کنه که خرگوشه رسید و بهش گفت:دست نگهدار،این کار خیلی بدیه.اینجا نباید سر و صدا کنی.
اما الاغه صدای ناله ی یه بیمار رو که داشت درد میکشید رو شنید و عرعر رو زبونش اومد و گفت: عرعر عرعر... یه دفعه رئیس بیمارستان اومد بیرون و تنبیهش کرد.یه چسب آورد و دور تا دور پوزه ی الاغه رو بست تا دیگه نتونه عرعر کنه.خرگوشه گفت:عاقبت کسی که مردم آزاری میکنه همینه.
از این قصه نتیجه میگیریم که مردم آزاری نکنیم.عکس کتابش رو بعدا میذارم.



قصه ی خرگوش زبل و الاغ شیطون
